ممنون از آقای "امیر محمد صمدی" عزیز، به خاطر ذوقی که برای این کار به خرج دادند

ذوقی که قرض کرده ام از داستانتان...
شب بود حوصله ی هیچ کاری را نداشتم. نه دستم به قلم می رفت ونه دلم هوای خواندن کتابی را می کرد؛ بااین احوال احساس می کردم اگر این گونه شبم را به صبح برسانم حتما چند تار موی سرم سفید خواهم شد.کنار دستم پر از کتاب هایی بود که هر کدام را چندین بار خوانده بودم و دوباره ورق زدن آنها حاصلی نداشت جز احساس تهوع گوشه اتاق چشمم به ماهنامه داخلی حوزه هنری افتاد که با جلد سفید رنگش چشمک می زد. کمی که دقت کردم روی جلد سفید رنگش نوشته شده بود با آثار و گفتاری از موکی چی سای تو-می کی کو نا کاگاوا، این اسم ها برای من مفهومی نداشت ولی به هر حال ماهنامه را با کراهت از روی زمین برداشتم و کمی ورق زدم که ناخواسته چشمم به صفحه ای افتاد که روی عکس گنبد سلطانی با خطی سفید نوشته شده بود داستان زنجان با آثاری از: خانم ها فاطمه قشمی،سیده زهره میر عیسی خانی و مریم بیات تبار.صادقانه بگویم کمی چشم هایم چهار تا شد انتظار نداشتم از داستان نویسان زنجانی در ماهنامه شسته رفته ی حوزه هنری که به نظر می رسید ماهنامه قابلی باشد چیزی بخوانمبه همین دلیل خواب از چشمانم پرید شروع به ورق زدن وجدی تر نگاه کردن به ماهنامه کردم داستان اول هشت صفحه بودواز حوصله من در ساعت سه نصف شب عبور می کرد بنابراین به ورق زدن ادامه دادم و به داستان دوم رسیدم که آن هم در تعداد صفحات دست کمی از داستان اول نداشت بنابراین از خیر خواندنش گذشتم و به سراغ داستان "وقتی هواپیما شدیم" رفتم. داستان هم کم حجم بود و هم همان ابتدا تیر خلاص را به من مخاطب شلیک می کرد که تو بایک داستان درست و حسابی سر و کار داری بند اول داستان سر ذوقم آورد:
عباس جان پسرم نمی دانی چه قدر دوست داشتم به جای گهواره روی پاهایم می خوابیدی.آرام آرام تکانت می دادم و برایت قصه می گفتم.
داستان هم بغض داشت هم خنده هم شیرین بود هم تلخ و همه ی این ها باعث شد که من نه تنها آن شب حال و احوالم خوب شد بلکه فردا صبح احساس کردم دنیا کمی قشنگ تر شده است بنا براین طبق عادتی که دارم تصمیم گرفتم از این داستان که حال خوبی را به من هدیه کرد تقدیر کنم چرا که معتقدم در دنیای که نیروی انتظامی و دادگاه و چیزهای دیگر وجود داردکه منتظر است کسی کار بدی کند تا سریع سر زنشش کنند ولی کسی نیست که هوای کارهای خوب را داشته باشد وبرای شنیدن یک داستان خوب یا شعری زیبا یا حتی یک کار کوچک ولی مفید از دیگری تشکر کند تا ثابت کند که دراین دنیایی که هیچ چیزش سر جای خودش نیست هنوز کسانی هستند که حواسشان به کارهای خوب دیگران هست تا همین چند میراث باقی مانده از نسل انسان های خوب به غارت نرود بنا براین تصمیم گرفتم شعری بگویم به داستان"وقتی هواپیما شدیم" کاری که شاعران مختلف هم در برابر آثار هنری دیگر انجام داده اند و در آخر هم با این چند کلمه که سرمایه ی من است از نویسنده این داستان تشکر و قدر دانی کنم چرا که در این شلوغی دنیا نشان داد هنوز حواسش به عباس ها هست.
چشمم دوباره رنگ تماشا گرفته بود
وقتی که قصه خواندن من پاگرفته بود
یک بغض ساده هدیه ی این قصه بود وبعد
آیینه ای که از نفسم"ها"گرفته بود
امشب خیال من به سرِ خطِ خود رسید
وقتی هوای قصه دلم را گرفته بود
باید خیال شاعریم را عوض کنم
از لحظه ای که مزه دنیا گرفته بود
عباس قصه روح مرا سوی جبهه برد
وقتی خدا درون دلم جا گرفته بود
امسال داستان " وقتی هواپیما شدیم" از طرف کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در 2000 نسخه به عنوان کتاب نوجوان به چاپ رسیده که تصویرگری اون رو خانم "معصومه بهاریان" به عهده داشتند.
این تصمیم یهویی شد! در عرض یک ماه هم اتفاق افتاد...

نوشته شده در شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۴ ساعت 23:14 توسط مریم بیات تبار |
