فصل هفتم

خرید بک لینک

غمخوار بهجز درد و وفادار به جز درد

جز درد که دانست که این مرد چه مردی است

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن

با مردم بیدرد ندانی که چه دردیاست

شاید بارها و بارها از جنگ گفتهایم و شنیده ایم و خوانده ایم. اما یقینا عمق فاجعه را مثل کسانی که با پوست و گوشتشان آنرا احساس کرده اند، درک نکردهxadایم. سختی های جنگ و جانبازی یک چیز است و تلخیهای زمان اسارت، یک چیز بسیار فراتر و جانفرساتر. شکنجههای روحی- جسمی از یکسو و طعم تلخ غربت و زندان از سویی دیگر روح آدمی را آرام آرام در انزوا می خورد و او را به مرگ تدریجی دچار میکند. مرگی که حتی بعد از آزادی میشود کابوسی وحشتناک و تا آخر عمر دست از خوابهایت برنمیدارد.

"آقای فتاح کریمی" این لحظههای تلخ را در عنفوان جوانی تجربه کرده و بعد از دو و نیم سال صبوری، مثل یک قهرمان به وطن بازگشته است. قهرمانی که بعد از بیست و چند سال سکوت، حاضر شده که خاطراتش را بازگو کند.

فصل هفتم کتاب پشت تپه های ماهور اینطور شروع میشود:

" سرجایم دراز کشیده بودم و چشم دوخته بودم به پرههای پنکه سقفی که تند و پرصدا میچرخیدند. آنشب از آن شبهای استثنایی بود که پنکهها را روشن کرده بودند و بوی نامطبوع سلول و گرمای هوا کمتر اذیت میکرد.

طول تابستان را که دمای هوا گاهی به چهل میرسید، فقط چند روز در میان پنکهها را روشن میکردند. سقف و دیوارها نم می کرد و به قدری عرق میکردیم که لباسهایمان خیس میشد و میچسبید به تنمان. صبح مگسها و شبها حشرات ریز و موذی آرامش را ازمان میگرفت و کلافهمان میکرد.

حرکت پرههای پنکه را دوست داشتم، چون یادم میآورد که زندگی هنوز جریان دارد و هزاران چرخ میخورد و عوض می شود. یا حداقل زیر نور چراغها و تنگی جا چشمهایت را خسته میکند تا چند ساعتی را چشم روی هم بگذاری و بیخبر از دنیای اسارت بخوابی.

حرکت پره ها را نگاه میکردم و توی دلم آرزو میکردم که کاش عقربهی ساعتهای اسارت هم به همین تندی میچرخید و هرچه زودتر روز موعد فرا میرسید. توی همین خیالات بودم که آقا کمال شانهام را فشار داد. قرآن را روی سینهام گذاشت و آرام دم گوشم گفت:

- هی فتاح! بیا بگیرش، امشب نوبت توئه...التماس دعا

دست روی جلد چرمی قرآن کشیدم و بوسیدمش. چه قدر دلم برای حرفهای مهربان و وعدههای آزادی خدا تنگ شده بود.

نگاه به دژبان کردم که آنطرف شیشه سرجایش چرت میزد و سرش روی سینهاش آویزان بود. پاهایم را از لای پاهای علی دمیرچهلو بیرون کشیدم و نشستم. علی کش و قوسی به تنش داد و پاهایش را باز و بسته کرد. ته دلم خوشحال شدم از اینکه کمی جا برایش باز شد و توانست غلطی بزند.

نصفی شبی زیر نور چراغهای روشن همهی بچهها را میشد دید. در این هوای گرم، خیلیها پتو روی سرشان کشیده بودند تا نور اذیتشان نکند. همه در چند ردیف روبروی هم دراز کشیده و پاهایشان را بهم قلاب کرده بودند. چند نفری هم که جا برای دراز کشیدن نداشتند، پشت به پشت هم تکیه داده و به حالت نشسته خوابیده بودند....

سمت چپیام مدام داشت تنش را میخارید و سمت راستیام توی خواب حرف میزد و هذیان میگفت. معلوم بود که حسابی ترسیده. وقتی صدای گریه و نه گفتنهایش بلند شد، خواستم بیدارش کنم. نگاهش که کردم، شپش بزرگی گوشهی ابرویش را مک میزد. دست بردم بگیرمش که رفت لای موهای کم پشتش.

از وسط پیشانی تا روی گونههایش کبود شده بود. تکانش دادم و آرام صدایش کردم. چشمهایش را باز کرد و هراسان پرسید:

- ها چی شده؟ حمله کردن؟

دست روی سرش کشیدم و با خنده گفتم:

- نه داداش! داشتی پرت و پلا میگفتی. بیدارت کردم که بگم؛ اوضاع آرومه. حالا بخواب.

آب دهانش را که از گوشهی لبش راه افتاده بود، پاک کرد. پاهایش را از لای پاهای ابوالفضل بیرون کشید و توی هوا باز و بسته کرد. خواست برگرداند سرجایشان که تعادلش را از دست داد و محکم کوبید روی رانهای او. صدای آخ و واخ کرمانی بلند شد و به خودش پیچید. داد زد:

- آخه بیمروت! مگه صدبار بهت نگفتم که مواظب پاهای لنگ درازت باش.

صدایش را بالا برد:

- ایخدا! ما تو این اسارت هم شانس نیاوردیم، تا صبح انگشت شصت این صیدافکن تو دماغ منه.

خندهام گرفته بود. دعوای این دو نفر همیشگی بود و هیچکس هم حاضر نمیشد با "صیدافکن مازندرانی بخوابد جز کرمانی که قدش کوتاهتر بود."

وقتی که می نویسم...

ما را در سایت وقتی که می نویسم دنبال می‌کنید

برچسب: فصل هفتم سریال game of thrones,فصل هفتم game of thrones,فصل هفتم سریال walking dead,فصل هفتم واکینگ دد,فصل هفتم walking dead,فصل هفتم مردگان متحرک,فصل هفتم سریال مردگان متحرک,فصل هفتم خاطرات خون آشام,فصل هفتم تاج و تخت, نویسنده: بازدید: 42 تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 21:20

صفحه بندی